Saturday, March 25, 2006

گنجي، جانجي، كنجي، كنزي يا

خبر آزادي گنجي مهمترين خبر روزنامه‌نگاري آخرسال ايران بود. وقتي كه سايت‌ها را براي ديدن بازتاب اين خبر مرور مي‌كردم، اسمي كه سايت عربي بي‌بي‌سي براي گنجي گذاشته بود برايم عجيب و شايد هم كمي خنده‌دار بود.777
در اين سايت اسم گنجي را "جانجي" ترجمه كرده‌اند.777
تا حالا فكرنكرده بودم كه نبودن يك حرف در يك زبان تا اين حد مي‌تواند اسم يك آدم را تغيير دهد، بخصوص اينكه كلمه گنج در زبان فارسي، معادل كنز در زبان عربي است.777
حتي نويسندگان اين سايت مي‌توانستند به راحتي با نگاه كردن به شكل نوشتن اين كلمه در زبان فارسي، فقط با برداشتن سركش گاف، آن را به كاف تبديل مي‌كردند و مي‌نوشتند: "كنجي"777

بهار، من، كازرون

بهاراست و روزهاي اولين سال و من در تهرانم.777
هرچه خواستم خودم را به كار سرگرم كنم، ديدم كه نمي توانم تصاويري كه مدام از ذهنم مي‌گذرند را ناديده بگيرم.77
تصاويري از كازرون مدام مثل صاعقه به ذهنم فرود مي‌آيند و بعد ناپديد مي‌شوند. بازار كارزون، طبيعت ودشت زيبايش و سبزه و جوانه‌هايي كه حالا كه من در تهرانم، همه‌ جاي كازرون را پوشانده‌اند. 77
دلم براي خودم، خود كازروني‌ام، تنگ شده‌است.77

Tuesday, March 21, 2006

نوروز آمد

نوروز آمد، خوش باشيد و لذت ببريد.77
سال نو مبارك

Sunday, March 19, 2006

به ساعت‌ها دست نزنيد

ساعت‌ها امسال زمستاني مي‌ماند و لازم نيست ساعت‌ها را جلو بكشيم.77
وقتي اين خبر را شنيدم، تعجب كردم و....77
هنوز زود است بخواهم قضاوت كنم مردم با اين تصميم موافقند يا نه.777
اما سوالي كه ذهنم را مشغول كرده اين است كه چرا اين تصميم را اين قدر دير اعلام كرده‌اند؟

آخرين قرار آخرماه سال1384 برگزار شد

اولين بار بعد از چند سال، قرار آخرماه آخر سال برگزار شد و خوش گذشت.77
كيا و علي بعد از مدت‌ها غيبت آمده بودند؛ اما آمدن "برديا" پسر يازده ماهه علي بهترين خاطره اين قرار آخرماه بود.77
اين قرار آخر ماه يكي از قرارآخر ماه‌هاي شلوغ بود چون 10نفر از بچه‌ها آمده بودند كه اگر برديا را هم بشماريم، 11نفر بوديم.77
اين اولين سالي است كه آخر سال و زمان آغاز سال جديد در تهرانم و اين آخرين خاطره خوب من از سال1384 بود.77
به هر حال آخرين قرار آخر ماه سال برگزار شد و اميدوارم با مطالبي كه در "نوشتن" درباره قرار آخر ماه مي‌نويسم، در سال آينده تعداد بيشتري از بچه‌ها در اين قرار شركت كنند. 77

Friday, March 17, 2006

قرار آخر ماه يكشنبه آق‌بانو

قرار آخر ماه يكشنبه 28اسفند در آق‌بانو، همان جاي هميشگي، برگزار مي‌شود.777
اين بار احتمالا تعداد بيشتري از بچه‌ها در قرار آخر ماه شركت مي‌كنند؛ چون هم وقت مناسبتر است و هم خيلي از بچه‌ها كه گرفتاري داشتند، حالا سرشان خلوت شده و بيشتر دلشان مي‌خواهد همديگر را ببينند.777
بقيه حرف‌ها را مي‌گذارم در قرار آخر ماه بزنم.777

Thursday, March 16, 2006

گوش‌درد

چند روزي بود گوش‌درد داشتم. رفتم بيمارستان... . دوهزار تومان دادم تا پذيرش شوم. بعد از اينكه دكتر من را معاينه كرد، دارو نوشت. تشخيص دكتر اين بود كه به دليل سرماخورگي و گلو درد چركين كه قبلا خوب درمان نشده، حالا گوش‌درد دارم. داروها هم همان داروهاي معمول گلودرد بود، سه تا آمپول پني‌سيلين و شربت ديفن‌هيدرامين و ... .777
اولين بارم بود كه بدون دفترچه بيمه دكتر مي‌رفتم. با خودم گفتم بهتر است كه به هزينه‌ها حساسيت نشان ندهم؛ چون به هر حال سلامتي مهمتر از پول است.777
نسخه را بردم داروخانه بيمارستان تا دارو بگيرم. نسخه را گرفت و صورتحساب را به من داد. هزينه داروها هم حدود دوهزار تومان شده بود.777
وقتي خواستم از داروخانه بيرون بيايم، يادم آمد كه دفعه قبل، وقتي مي‌خواستم، پني‌سيلين تزريق كنم، به دردسر افتاده بودم، چون نسخه پزشك همراه نداشتم. برگشتم پيش متصدي داروخانه و گفتم كه نسخه را به من بدهيد؛ اما او گفت كه براي انجام كارهاي حسابداري بايد نسخه پزشك را در داروخانه نگهداري كند.777
داروها را برداشتم و برگشتم به ساختمان اورژانس. به قسمت پرستاري مراجعه كردم براي تزريق آمپول. دو پرستار آنجا بودند. به آنها گفتم كه بيمار همين بيمارستانم و همين الان ويزيت شده‌ام و مي‌خواهم آمپول بزنم. اول گفتند كه اينجا كار تزريق انجام نمي‌دهيم. اما بعدا يكي از پرستارها كه متوجه شد من چون بدون دفترچه پذيرش شده‌ام و به همين دليل مدركي هم ندارم، قبول كرد كه آمپول را بزند. آمپول را زد و پول هم نگرفت. بعدا از او پرسيدم كه فردا چه كار كنم كه مشكل نداشته باشم. او گفت كه بگو كه آزاد پذيرش شده‌اي مشكلي نيست.....777
روز بعد براي تزريق آمپول دوم رفتم به همان جا. آن پرستار كه روز قبل آمپول زده بود را نديدم و همكارش در قسمت پرستاري بود. براي او شرح دادم كه ديروز همين جا ويزيت شده‌ام و حالا هم آمده‌ام كه نوبت بعدي تزريقم را انجام دهم. اما او با بالا بردن صدايش به من گفت كه امكان تزريق وجود ندارد و جالب اينكه گفت كه "هنوز دكترهاي ما متوجه نيستند كه نبايد بيش از يك «دوس» آمپول تجويز كنند." بعد اضافه‌كرد كه تزريق مسووليت دارد و آنها نمي‌توانند آن را بپذيرند.بعد هم گفت كه بروم جاي ديگري تزريقم را انجام دهم كه من در جواب گفتم كه هر جا بروم براي تزريق از من نسخه مي‌خواهند. اما فايده نداشت. 777
بعد از يكي از كاركنان بخش اورژانس كه يونيفرم پزشكي به تن داشت سوال كردم كه مدير اورژانس كيست؟ او هم اتاق سوپروايزر را به من نشان داد. رفتم داخل اتاق. دو خانم مسن كه يكي از آنها يونيفرم پزشكي پوشيده بود آنجا بودند. مشكلم را گفتم. او راه حل جالبي به من نشان داد. گفت كه بروم ويكبار ديگر پذيرش شوم تا تزريق آمپول دوم انجام شود. من پاسخ دادم كه شما مي‌دانيد براي تزريق آمپول فقط 500تومان هزينه مي‌گيرند؛ اما شما مي‌خواهيد كه از من دوهزار تومان بگيريد. از من پرسيد مگر دفترچه نداري، گفتم نه. ديگر نمي دانست چه بگويد. كمي فكر كرد و گفت ما اصلا مسووليتي در قبال شما نداريم و من جواب دادم كه داريد چون من بيمار شما هستم و تزريق آمپول هم بخشي از درمان محسوب مي‌شود. 777
بعد من به او گفتم كه نسخه ديروزم را از داروخانه بگيريد و به من بدهيد تا بروم جاي ديگري آمپول بزنم. او قبول كرد و گفت برو به داروخانه و بگو با من تماس بگيرند. قبول كردم و رفتم به طرف داروخانه. در راه پرستاري كه روز قبل به من آمپول زده‌بود را ديدم. عجله داشت. به او گفتم براي يك آمپول كارم به اتاق سوپروايزر كشيده‌است. گفت كه نيم‌ساعت ديگر دستم خالي مي‌شود و مي‌توانم برايت بزنم. راهم را به طرف داروخانه ادامه دادم، به داروخانه كه رسيدم،ِ ديدم بسته‌است. قبل از اينكه به اتاق سوپروايز برگردم به اتاق پذيرش رفتم و سوال كردم كه چگونه مي‌توانم پرونده ديروزم را بگيرم. گفت پرونده‌ها در بايگاني است. خواستم بروم به بايگاني. از يكي از كاركنان پرسيدم كه بايگاني كجاست او هم جواب داد چون حالا عصر پنجشنبه است آنجا تعطيل است.77
برگشتم اتاق سوپروايز و گفتم كه داروخانه تعطيل بوده. او تعجب كرد و گفت كه بالاخره كسي آنجا هست. گفتم كه من كسي را آنجا نديدم. گوشي تلفن را برداشت تا با داروخانه تماس بگيرد، اما كسي در داروخانه نبود. بعد دستور داد تا با بلندگوهاي ساختمان اورژانس مسوول داروخانه را جستجو كنند. اما مسوول داروخانه پيدا نشد. او گفت كه به هرحال كاري نمي‌تواند بكند و تنها كاري كه بايد انجام دهد اين است كه براي مسوول داروخانه غيبت بزند!777
از اتاق سوپروايزر بيرون آمدم و رفتم تا همان پرستار را پيدا كنم. او را ديدم كه باز هم خيلي عجله دارد. ولي احساس كردم كه مي‌خواهد مشكلم را حل كند. گفت زود داروها را بده. داروها را از جيبم بيرون آوردم و سريع روي يكي از تخت‌ها خوابيدم و آمپولم را زدم.77
بعدا وقتي كه خواستم از بيمارستان بيرون بيايم خواستم بروم و از او تشكر كنم اما ديدم سرش شلوغ است و با يك پرستار ديگر صحبت مي‌كند. رفتم جلو وگفتم كه لطف كرديد و متشكرم اما نمي‌دانم شنيد يا نه.777
از بيمارستان كه بيرون مي‌آمدم، فكرم مشغول اين بود كه چه طور بايد آمپول بعدي را بزنم؟777

Wednesday, March 15, 2006

قرار آخرماه آخرسال

هنوز معلوم نيست كه قرار آخر اين ماه برگزار مي‌شود يا نه. معمولا قرار آخر ماه آخر سال برگزار نمي‌شده، اما امسال بعضي از بچه‌ها ابراز تمايل مي‌كردند كه قرار آخر ماه داشته باشيم. 777
مهم بودن اين موضوع براي من در اين است كه من امسال برخلاف سال‌هاي قبل، نوروز شهرستان نيستم وهفته اول سال را تهران مي‌مانم. به همين دليل هم دلم مي‌خواهد بهانه‌اي پيدا شود كه بچه‌ها دور هم جمع شوند و من بروم آنها ببينم. 777
افتتاح "كافه تيتر" در نزديكي ميدان فلسطين (آن طور كه بچه‌ها مي‌گفتند)، موضوع ديگري بود كه درباره آن حرف زديم. بعضي از بچه‌ها پيشنهاد كردند كه از قرار آخر ماه‌ها را در اين كافه برگزار كنيم، چون اين كافه را براي روزنامه‌نگارها ساخته‌اند. اما بعضي ديگر از بچه مي‌گفتند لزومي ندارد كه محل قرار آخرماه را عوض كنيم.77
فكر مي‌كنم اگر قرارباشد كه قرار آخر اين ماه برگزار شود در همان آق‌بانو باشد.777

Tuesday, March 14, 2006

شاهو هم دفاع كرد

مطلب قبلي و اين مطلب را نبايد باهم مي‌گذاشتم. چند روزي تلفن‌ها خراب بود و من به اينترنت دسترسي نداشتم كه در همين چند روز، دفاع شاهو هم برگزار و نمره‌اش نوزده‌ونيم شد. تجربه ديدن چند دفاع در مدتي كوتاه برايم شيرين بود و دستاورد آن حداقل ديدن بچه‌ها و حداكثر خيلي چيزها. فراموش نكنم كه ليلا خدابخشي هم قبل از همه دانشگاه تهراني‌ها دفاع كرده بود و هجده‌ونيم شده بود. خبرهاي ديگري هم دارم كه بعدا مي‌گويم. 777

سه دفاع از پايان‌نامه

امروز روز خوبي بود، براي دفاع دو نفر از بچه‌ها (سميه كريمي و هادي) رفتم دانشكده علوم‌اجتماعي دانشگاه تهران؛ به جز ديدن دفاع و قرار گرفتن در حال و هواي دانشگاهي و علمي، ديدن بچه‌ها برايم خيلي جذاب بود؛قرارهايي هم براي كار كردن باهم گذاشتيم كه اگرچه در حد حرف بود اما از دفاعات قبل، جدي تر به نظر مي‌رسيد. دو سه نفر از بچه‌هاي دانشكده را هم بعد از چند سال ديدم كه كلي باهم حرف زديم و لذت بردم! موضوع پايان نامه سميه بررسي جهاني شدن در يك روستاي تركمن نشين در استان گلستان بود كه اسم روستا را فراموش كردم! نمره سميه نوزده بود. هادي هم ميزان جهاني‌شدن كاربران اينترنتي را بررسي كرده بود كه بر اساس آن پرسشنامه‌‌اي را از طريق اينترنت براي افراد فرستاده بود تا نگرش افراد، از اين نظر كه تا چه حدي جهاني شده‌اند، را سنجش كند. نمره هادي نوزده‌ونيم شد. همين امروز زمان دفاع شاهو هم مشخص شد. او روز يكشنبه آينده ساعت 10 در سالن شريعتي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران از پايان‌نامه اش كه آن هم موضوعي مربوط به جهاني شدن است دفاع مي‌كند. 777

Tuesday, March 07, 2006

تجربه جشنواره توليد ملي84

جشنواره توليد ملي تمام شد. الان همه خسته و كلافه‌اند و احساس مي‌كنند كه بايد به يك استراحت حسابي بروند. اين جشنواره براي من استثنايي بود، از آن جهت كه رسما تشويق مي‌شدم. اگرچه در ايران معمولا تشويق‌هاي غيرمستقيم از تشويق‌هاي مستقيم و رسمي، واقعي‌تر است. تدارك خبر براي ايرنا و ايسنا كه روز دوم حتي يك خبرنگار هم نفرستاده بودند هم بر عهده من بود، در يك مورد عكس را هم براي خبرگزاري‌ها فرستادم. روي هم رفته احساس مي‌كنم كه تجربه يك كار روابط عمومي ديگر را از سرگذراندم

Sunday, March 05, 2006

هزينه شهرت

امروز با بچه‌ها درباره وبلاگم حرف مي‌زدم. مي‌گفتم كه مي‌ترسم حرف‌هايم را در وبلاگم بنويسم . يكي از بچه‌ها گفت كه يك وبلاگ ديگر درست كن كه به اسم خودت نباشد و در آن هر چه كه خواستي بنويس. اما من گفتم كه مي‌خواهم با وبلاگم مشهور شوم. اما يكي ديگر از بچه از من پرسيد كه فكر مي‌كني مشهور شدن بدون هزينه است؟&

Saturday, March 04, 2006

كمي مسلط شدم

حالا كمي به اين وبلاگ مسلط شده‌ام. چند لينك گذاشته‌ام و توانسته ام حال و هواي وبلاگم را فارسي‌تر كنم.گذاشتن عكس هم ياد گرفته‌ام اما اين وبلاگ با تاخير تغييرات را به كاربران نشان مي‌دهد.اما به هر حال اين وبلاگ باز شده و همه چيز فراهم است

Thursday, March 02, 2006

نوشتن در ملاعام

اين وبلاگ را درست كردم كه در آن يادداشت‌هايم را بنويسم اما مثل اينكه نوشتن يادداشت شخصي در ملاء عام هم به اين آساني‌ها نيست.نوشتن به نحوي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب، براي من كه نوشتن را مظهر آزادي مي‌دانم، آسان نيست. شايد مشكل طرز تفكر من است كه نوشتن را براي نوشتن مي‌خواهم و به اصطلاح براي نوشتن اصالت قائلم مشكلات جانبي هم هست، از جمله اينكه هنوز كسي لينك من را ندارد و من هم لينك كسي را نگذاشته‌امانگليسي بودن فضاي وبلاگ هم مزيد بر علت شده و عنوان‌هاي مطالبم را چپ‌چين مي‌كند و اسمم را لاتيني كرده‌است.اما به هر حال من بعد از مدت‌ها نوشتن را شروع كرده‌ام و حاضر نيستم اين فرصت را از دست بدهم