Wednesday, September 27, 2006

مثل آدم‌هاي ترسو

خبرهايي داشتم از استادهاي ترم جديد دانشكده خبر كه به هركه گفتم دهانش باز مانده. خواستم براي آپ كردن دوباره وبلاگم، از آنها استفاده كنم. اما با خودم گفتم شايد برايم دردسر درست كند. با خودم مي‌گويم اين طور وبلاگ نوشتن با ننوشتن خيلي فرق نمي‌كند.777
اين روزها روحيه‌ام تغيير كرده‌ و محافظه‌كاري‌ام چندبرابر شده. كارم به جايي رسيده كه تقريبا هيچ حرفي در ملا عام نمي‌زنم و مثل آدم‌هاي ترسو فقط جرات مي‌كنم توي تاكسي يا صف شير بعضي حرف‌ها را بزنم، آن هم مختصر و دوپهلو. اخيرا هم ياد گرفته‌ام حتي در جا‌هايي كه من را نمي‌شناسند هم بيشتر شنونده باشم تا گوينده؛ چون فكر مي‌كنم به هر حال حرف بزنم يا نزنم تفاوتي ندارد.777
جواني كجايي كه يادت به خير. زماني هيجان جواني من را به حضور درمراسم‌هايي مي‌كشاند كه بايد براي شركت‌ در آنها بايد راهي طولاني را طي مي‌كردم. در سرما و گرما براي نوشتن يك خبر به هرجاي تهران كه لازم بود مي‌رفتم. آن زمان‌ها فكر مي‌كردم كه مي‌‌توانم تغيير دهم يا حداقل در ايجاد تغيير موثر باشم. اما حالا به اين نتيجه رسيده‌ام كه تغيير نه چندان ممكن است و نه چندان مطلوب.777

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

خب خدا رو شکر، معلومه که زنده ای و دلایلِ همیشگیت :) نمی ذاشتن آپ کنی... یاد روزایی که با اکبری زاده می رفتین دانشگاه تهران و ماها تو دفتر نیم نگاه منتظر می شدیم ببینم کی خبر می رسه گرفتنتون به خیر!
خدا کنه همیشه سالم باشی

Saturday, 30 September, 2006  

Post a Comment

<< Home